|
امیری حسین و نعم الامیر... |
عاشورا، در کتاب کهن تاریخ، تنها یک نام نیست، بلکه خورشیدی است که در آسمان بشریت می تابد و زندگی را برای همه آفریده های خداوند به ارمغان می آورد. حادثه ای نیست که غبار فراموشی بر آن بنشیند و یاد و خاطره اش را ازدل ها بزداید. موجی نیست که در نشیب آید و کفی از آن بر آب باقی بماند. آتشی نیست که با جرقه ای روشن گردد و با نسیمی، گرمای آن به سردی گراید. برقی نیست که در آسمانی طوفانی بجهد و بی درنگ خاموش شود. عاشورا مدرسه عشق و ایثار و جانفشانی است. تجسّم کمال عبودیت و عرفان، سِلم محض و اطاعت از معبود است. کعبه آمال و مجمع اسوه های کمال است. صحنه از جان گذشتگی نور رویان و افشای ماهیت پلید نار رویان است. می خواهیم در این وبلاگ-هرچند محدود- آنچه را که از مکتب آل اللّه و عاشورا می توان آموخت، بر شمریم. [ دوشنبه دوازدهم دی 1390 ] [ 21:20 ] [ محسن اسدی صفا ]
[ ]
چهل روز بغضي گلويش فشرد چهل روز بي غصه آبي نخورد چهل روز او در جهادي مدام علمداري كربلا را نمود چهل روز او بي حسين! آه نه حسين تو هرگز در آنجا نمرد چهل روز با خطبه هايت، خدا حرارت به دلهاي مومن سپرد [ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 23:4 ] [ محسن اسدی صفا ]
[ ]
با من بگو از اربعين نالههاي تلخ كه شرارهاش عرش را داغدار كرده است. باز هم شمع بيت الاحزان روشن است تا چهره ايام را سياهپوش كند. روزهاي اندوه زينب(س) به اربعين رسيده و هزاران بار دردهايش را در غربت جانكاه اسارت زمزمه كرده است تا سر بر تربت خونين برادر بگذارد و تمام اندوهش را بگريد. در نگاه كربلا اين بار گذر كارواني از اشك و خاكستر موج ميزند كه يادگار همان نگاههايي است كه با چشمان خونبار قتلگاه گره خورده است. آري، زينب است كه تمام يادگار كربلا را با كاروان صبرش، براي زيارت شهداي كربلا آورده است. نگاهش در لحظهاي پهناي صحرا را طي ميكند. آفتاب رمقي ندارد، گويي از غروب غريبانهاش در عاشورا ديگر طعم طلوع را نچشيده است. كاروانيان خاك كربلا را به سر ميريزند و زينب(س) در جستجوي گمشدگانش، خاك كربلا را ميبويد. هوا را با تمام احساس خستهاش لمس ميكند تا جاي قامت علياكبر، دستان عباس، حنجره علياصغر و سر حسين(ع) و ... را پيدا كند. زمين شرمنده جستجوي زينب(س) است. آرام مينشيند و گوش صحرا، سنگ صبور نجواي آرامش ميشود و گويي برق آفتاب را چون شاهدي روشن نشانه ميرود ... به ياد داري در هجوم ابرهاي سياه، لشكر خورشيد، در سكوت و گرماي نگاهت تنها مانده بود؟ تيغ بود و شمشير، شمشيرهايي كه براي انداختن قامت حق بر زمين، تن خويش را با هرم آتش صيقل ميدادند. به ياد داري نرمك گلويي را كه تير سه شعبه نشانه رفت؟ به ياد داري روي زرد و عطشناك كودكان آفتاب را ...؟ ميشناسي آب نفرين شدهاي كه محكوم معامله شوم دنيا پرستان شد؟ شناختي گودال خونيني را كه در گودي چشمانش، يادگار هزاران نگاه پريشان را ترسيم كرد، يا نفسهاي كام خشكيدهاي كه حقيقت، تشنه رسالتش بود و تمناي مشكهاي سوراخ كه آب، آخرين بهانهاش بود؟ گرماي دستاني كه آرزوي سقايي داشت و از شرم چشمان منتظر كودكان به خواب آبها رفت و به وعدهگاه برنگشت؟ آسماني كه هميشه تاريخ را با عظمت اين فاجعه سياهپوش كرد...؟ چه صبورانه واژههايش را با اشك ترنم ميبخشيد و گونههاي داغدارش سيل اشكهايش را پيش چشم نامهربانيها محو ميكرد. نم نم صدايش رو به نيايشي بغضآلود رفت و وداع غريبانه اهالي كاروان را گوش ميداد و جاي خالي بهانههاي سه سالهاش ميان دغدغه و دلواپسيهاي كاروان احساس ميشد. ايام، روزهاي فراواني يادهاست كه از راه رسيده و بر در و ديوار دلها ميكوبد و درختان خسته و زخم خورده، اما استوار را در مسير بادهاي قرنها شكيبايي مقيم كرده است. زردي آفتاب رو به سياهي ميرود و زينب(س) واژههاي گفته و ناگفته را بر دوش خستگيهايش ميگذارد و باز هم ميايستد. دشمنان اهل بيت(ع) رعب اين ايستادگي را بارها تجربه كردهاند. اوج نگاهش تا ناكجاي دشت، حادثه را دنبال ميكند و كاروان، راه مدينه را در پيش ميگيرد و زينب(س) اينك پژواك فريادهاست و طنين شجاعتي كه بر قلههاي بلند اعصار و قرون تا مرزهاي ابديت جاودانه خواهد ماند. زينب ميرود تا احياگر پيام ناميان كربلا باشد و ... [ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 23:3 ] [ محسن اسدی صفا ]
[ ]
یا لَثارات الحُسَين من و تو از كدام دسته ايم؟ براي درك منطق آسماني،اگر آسماني نيستي،بايد لااقل دل از زمينيان كنده باشي. كه اگر دلت به نيم ذره اي از زمين گير باشد،منطق آسماني را درك نمي كني. نه فقط دلهايشان كه پاهايشان هم زمينگير شده بود.دنيا با همه زيبايي هاي ظاهري اش در تمام وجودشان ريشه دوانده بود.دنيا و مافي هايش شده بود بهشت بريني كه براي رسيدن به آن از هيچ چيز نمي گذشتند. فكرش را بكن.بيايند بگويند اگر بهشت مي خواهي بايد چنين كني و چنان،آرزوي وصال بهشت برين آنقدر شيرين و جذاب است كه براي رسيدن به آن هر چه در توان داري بگذاري تا به آن دست يابي،آنها هم مي خواستند به بهشت برسند.همين بود كه هر چه در توان داشتند رو كرده بودند.دنيا و مافي هايش شده بود بهشت برايشان،زندگي راحت و خوشي دو روزه دنيا آنقدر برايشان شيرين و جذاب بود كه هر چيزي را وسيله كنند براي رسيدن به آن،حتي اگر آن وسيله كشتن پسر رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) باشد!هنوز تكليفشان را با خودشان مشخص نكرده بودند!مي دانستند ندايي آنان را فراخوانده،نه مكر است و نه فريب،مي دانستند همه حق و حقيقت است،اما يك جاي كارشان هنوز گير داشت!هنوز دل از دنيا نكنده بودند،يك دل مي گفت پسر رسول خدا هر چه بگويد حقيقت است و يك دل هم مي گفت پس خانه و خانواده،فرزند،ثروت چه مي شود؟ به كه مي خواهي بسپاري؟ حالا همه چيز تمام شده بود.حقيقت در مقابل كفر ايستاده بود.شمشير در شمشير مي چرخيد و مي جنگيد و آنها هنوز مردد بودند. حالا سر پسر رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) بر سر نيزه مي خواند«اَم حَسِبتَ اَن اَصحابِ الكَهفِ و الرَقيم كانوا مِن آياتُنا عَجَبا» بدنش زير سم ستوران لگدمال مي شد،خيمه هايش در آتش كينه كفر مي سوخت،زنان و فرزندانش به اسارت مي رفتند. عاشورا فقط يك روز نيست،هر روز است و مقابله كفر و حقيقت هر روز،فكر مي كني من و تو از كدام دسته ايم؟آنان كه زمين گير شدند يا آنان كه دل از هر چه زيبايي دنيايي است،كندند. السَلامُ عَلي الحُسِين وَ عَلي علي ابنِ الحُسِين و عَلي اَولادِ الحُسِين وَ عَلي اَصحابِ الحُسين [ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 22:54 ] [ محسن اسدی صفا ]
[ ]
چهل روز در به دری ، چهل روز اسارت ، چهل روز رنج واینک بازگشته ای، اما بی رقیه ، بی کاروان. اینک کربلا دیگر نه خیمه ای دارد ونه بیرقی! چهل روز گذشته است ، چهل سپیده سرخ در خون تپیده ، چهل غروب غم انگیز ، چهل روز در حزن واندوه، چهل روز گذشته است. چه هاست در دلت، زینب؟ چهل روز می شود که دیگر صدای حسین(علیه السلام) را نشنیده ای! چهل روز می شود که دیگر چشمهای برادرت را ندیده ای! چهل روز می شود که دیگر بر قامت رعنای اباالفضل(علیه السلام) و(إن یکاد) نخوانده ای! چهل بار در این روزهای عزا ومرثیه ، کربلا را گریه کرده ای. چهل کربلا داغ دیده ای. چهل علقمه اشک ریخته ای. چهل بار درد سیلی را تجربه کرده ای! هنوز مشک بی آب وسقای بی دست، کنار فرات است. هنوز درد سیلی، سه سالگی دخترکی را آزار می دهد. چهل روز است که ردّ خون حسین (علیه السلام)را به همه جا کشانده ای! چهل روز است که پیکار بی نهایت حسین(علیه السلام) را ادامه داده ای. چهل بار دیگر هم در کربلا باشی ، باز زمین می میرد وآسمان کمر خم می کند. [ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 22:51 ] [ محسن اسدی صفا ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |